حکایاتی از رحمت خداوند

klog ژانویه 30, 2017 0
حکایاتی از رحمت خداوند

رسول خدا صلی الله علیه و اله فرمودند: زمانی که خداوند ابراهیم را به آسمان برد، چشمش را تقویت کرد تا آنچه در زمین است ببیند.

مرد و زنی را بر فحشا دید، پس به هلاکت شان نفرین کرد تا هر دو هلاک شدند.

دو نفر دیگر را دید، خواست نفرین شان کند که خدا به او وحی کرد: ای ابراهیم! نفرینت را از بندگان و کنیزانم بازدار. همانا من آمرزنده و مهربانم، جبار بردبارم. گناهان بندگان و کنیزانم مرا زیان نمی رساند، همچنان که طاعت شان مرا سود نبخشد. من آنان را برای فرو بردن خشمم سیاست نکنم، پس نفرینت را از بندگانم بردار.

بندگانم سه گونه اند: گروهی توبه می کنند و من توبه شان را می پذیرم و گناه شان را می بخشم.

آن گاه عذاب را از عده ای از بندگان باز می دارم؛ چون می دانم فرزندان مؤمنی از نسل آنان پدید می آیند.

گروهی هستند که عذاب شان عظیم تر است، چرا که عذاب من بر بندگانم برحسب جلالت و کبریایی من است.

ای ابراهیم! مرا با بندگانم واگذار؛ چون من از تو نسبت به آنان مهربان ترم؛ همانا جبار بردبارم، بسیار دانای حکیم هستم و با علم خویش تدبیرشان می کنم و با قضا و قدرم در آنان نفوذ می کنم.

امید به رحمت

رسول خدا صلی الله علیه و اله فرمودند: روز قیامت مردی را می آورند و به او می گویند: از خود دفاع کن.

می گوید: پروردگارا! مرا آفریدی و هدایت کردی و نعمت هایت را بر من فراوان گرداندی و من نیز پیوسته بر خلق تو احسان نمودم به آن امید که امروز رحمتت را بر من به آسانی فرو آری.

خداوند فرماید: بنده ام راست می گوید، او را به بهشت وارد کنید.

روزی کرم کور

روزی حضرت سلیمان علیه السلام بر ساحل دریا نشسته بود، مورچه ای را دید که دانه گندمی را کنار دریا می برد، ناگهان قورباغه ای سرش را از آب بیرون می آورد و دهانش را باز کرد، آن مورچه وارد دهانش شد و در دریا فرو رفت.

سلیمان علیه السلام شگفت زده به این کار می اندیشید که قورباغه از آب بیرون آمد و دهانش را باز کرد و آن مورچه از دهانش خارج شد؛ اما آن دانة گندم با او نبود.

سلیمان علیه السلام او را صدا زد و از کارش پرسید:

گفت: ای پیامبر خدا! در این دریا که می بینی صخره ای وجود دارد که داخل آن، کرم کوری زندگی می کند و چون خودش نمی تواند روزی خود را فراهم کند، خداوند مرا موکل و مأمور روزی او قرار داده است و من هم روزی او را برایش می برم.

سلیمان علیه السلام پرسید: آیا از او تسبیح و ستایشی شنیده ای؟

گفت: می گوید: ای کسی که روزی مرا در دل این صخره زیر این دریا فراموش نمی کنی! به لطف و رحمتت بندگان مؤمنت را فراموش کن.

فرستادن دیدگاه »